عاشق اونیم که . . .

عاشق اون همسرم که همسرش رو به محل کارش میرسونه و با لبخند بدرقش میکنه

عاشق اون مادرم که با بچش منتظر اومدن سرویس مدرست

عاشق اون پدرم که با موتور بچشو میرسونه مدرسه و تا حیاط مدرسه همراهشه

عاشق اون پدرم که دخترشو ورودی دانشگاه پیاده میکنه و منتظر میشه و بعد حرکت میکنه

عاشق اون مادرم که دنبال بچش داد میزنه خوراکیت یادت نره

عاشق اون پدرم که با وجود غرورش بچشو بغل میکنه

عاشق اون مادر پیرم که پسر چهل سالش رو با نگرانی بدرقه میکنه 

عاشق اون مادربزرگم که نوه اش رو بامواظب خودت باش بدرقه می کنه

عاشق اون پدربزرگم که نگاه و لبخند خالصش یک دنیا ارزش داره  

 پ.ن : فکر نکنید اینا خیالیه ! اینا رو هر روز صبح میبینم ، به خودمون امیدوار باشیم

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : عاشق

فرق هست . . .

 

فرق هست بین اونی که از  خودش  مایه میذاره با اونی که از  احساسش  مایه میذاره

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

دستشویی ! ! !

من : دستشویی لازم داشتین اونجا هست

نفر اول : نیشخند

نفر دوم : (در این حالت متفکر) آره این از همه چیز مهمتره

- کمی بعد ، نفر دوم در حال دویدن به طرف دستشویی

- کمی بعدتر ، بازم نفر دوم در حال حرکت به مقصد دستشویی تعجب

من : مثل اینکه راس می گفت از همه چیز مهمتره  شیطان

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : دستشویی

من نمی خوام مامان بشم

 

"من نمیخوام مامان بشم ، می خوام درس بخونم"

 

 - متفکر  . . .  خنده

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : مامان ، درس

کسی از جنس خودم

نمیدونی چه حسی داره ظهر تا شب یک پنج شنبه رو با کسی که دوسش داری بگردی

همون کسی که میفهمدت و می فهمیش ، جنس حرفاتون یکی باشه

هی راه بری و حرف بزنی ، راه بری و گوش کنی

آخر سر ببینی کل خیابونا رو متر  کردی و خبر نداشتی

حتی اون همه کاری که برنامش رو برای اون عصر ریخته بودی رو هم کنسل کرده باشی بازم ناراحت نیستی

 

< این پست مربوط به پنج شنبه هست >

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

داستان دستگیری دزد کارت سوخت

خیلی زیاد دیدم فیلم هایی رو که درش چند نفر همدیگه رو تعقیب میکنند و جریان همون قضیه ی دزد و پلیس بازیه ! ولی اصلا فکر نمیکردم یه روز همین جریان واسم اتفاق بیفته  که امشب افتاد 

داستان از این قراره که امیر نامی کارت سوخت یکی رو میدزده ، جایی که امیر کار میکرده واسطه ی بین حاجی ( پدرم ) و اون هست و از اون طرف هم کسی که کارتش دزدیده شده راننده ی دوست حاجی هست

امیر کارت رو پنج شنبه دزدیده بوده و صاحب کارت تمام مراحل اداریش رو همون روز انجام داد بعدش میره آگاهی و از اون طریق پمپ هایی که ازش بنزین زده شده رو شناسایی کردن و عکس صاحب ماشینا رو دادن بهش ، دو روزه حدود 300 لیتر بنزین زده بودن با اون کارت

آخرین مرحله که همون رفتن دم در خونه ی صاحب ماشینا هست میمونه برا روز بعد

بخاطر اینکه کار به جاهای باریک نکشه حاجی از صاحب ماشین خواست که یک روز صبر کنه شاید تونست کارت رو از آقا دزده بگیره

شروع ماجرا :

امیر و پدرش خارج شهر یه جای مخروبه داشتند و حاجی حدس زد که اونجا میتونه باشه ، کوبیدیم و رفتیم اونجا قفل نیمه بازش رو باز کردیم و داخل اتاق شدیم معلوم بود که کسی اونجا بود ولی الان نیست . ناچارا دست خالی بر گشتیم به خونه ی مادر امیر و سراغش رو گرفتیم و اونا هم بی اطلاع ، به دوستش هم قبلا خبر داده بودیم

شب امیر از همگانی زنگ زد که می خوام حاجی رو ببینم شماره همگانی مربوط به همون مرکز تلفن مکان مخروبه بود اینو خودم متوجه شدم و جالب اینکه درست از آب در اومد . یه ساعت نشده بود که دوست امیر با حاجی تماس گرفت و گفت که امیر رو پیدا کرده و می خواد با هم صحبت کنیم

من و حاجی رفتیم سر قرار ( عین این فیلما )

چراغ دادن و حاجی رفت ماشین اونا منم پشتشون تو ماشین نشستم ،  صحبتشون به نیم ساعت نکشیده بود که پلیس گشت اومد و مجبور شدن برن یه مسیر رو دور بزنن و برگردن همونجا منم همچنان پشتشون حرکت میکنم

نزدیک یه ساعت بود که صحبت میکردن که یهو دوستش داخل ماشین چند تا کشیده خوابوند تو گوش امیر بعد پیاده شد و در سمت امیر رو باز کرد و هی مشت و لگد زد بهش و کمی بعد هم که آروم شد برگشت نشست سرجاش و ادامه ی مذاکره

نزدیک یک و نیم ساعت گذشته بود که حاجی اومد داخل ماشین پیش من . کارت رو ازش گرفته بود معلوم شد که حدس اولیه ی حاجی درست بود

امیر بعد از فروش 300 لیتر بنزین میره همون جای مخروبه و بعد چند کیلومتر پایینتر میره محل کار یکی دیگه از دوستاش و از اونجا به حاجی زنگ میزنه

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

احوالپرسی رباتی

خبرنگار ها همیشه تلاش میکنند که خبر دست اول را فورا به گوش مخاطب برسانند و اولین باشند ، به عبارتی ترجیح میدهند خبر دست اول ناقص را منتشر کنند تا اینکه خبر سوخته ی کامل را !!! من هم که قبول کردم هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته این هم روش !

تا آنجا که به خاطر دارم همیشه از ربات ها و طوطی ها به عنوان سمبل تکرار کارها یاد میکردیم البته اگر عوض نشده باشد !

فردای سیزده بدر که می روی در جمع چند نفر  بالطبع رسم است که عید را تبریک میگوییم و از این خوش و بش ها ولی این خوش و بش و تبریک هم شکل رباتی به خودش گرفته

جالب است بدانید روز چهارده فروردین از صبح تا ظهر مشغول مونیتورینگ این تبریک ها بودم البته ناخودآگاه ( برادر من اینقدر هم بیکار نیستم به خدا )  . چند نفر هی می آمدند و به هم می رسیدند و سال جدید را به هم تبریک می گفتند و می رفتند

ولی 90% این تبریک ها شبیه هم بود ، یک چیزی تو این مایه ها :

سلام ، خوبید ؟ ، عیدتون مبارک ، سال خوبی داشته باشید

یعنی همه این قسمت  رو تکرار میکردند ( بیچاره طوطی که اسمش بد در رفته )

مهلتی هم در کار نبود تا به طرف مقابل بدهند و جواب سلام را بگیرند بعد تبریک بگویند

چند نفری هم می خواستند خلاقیتی به خرج بدهند یک جمله اضافی می گفتند

حالا اگر با طوطی و ربات ها میانه ی خوبی ندارید می توانید لقب ضبط صوت را هم بدهید

 

 

هی مناسبت های مختلف می آید و می رود و مطالب مختلف رژه می روند البته فقط توی ذهنم ! چون بعدا که اقدام به ثبتشان میکنم یا از یاد میروند یا کهنه شده اند از این به بعد سعی میکنم کمتر تنبلی به خرج بدهم و فاصله ی آپدیت هام رو کم  کنم

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩

سیزده بدر

همین که بخوای یه مهمونی خودمونی داشته باشیم یا اینکه دعوت باشم نا خودآگاه یاد تعداد مهمونا میفتم

فقط خاله و دایی و اینا با بچه هاشون یه سی نفری میشن فامیل پدری هم که جای خود دارد

13 بدر امسال هم مثل سالای قبل رفتیم خونه ی مادر بزرگ تا به اتفاق فک و فامیل  ( قبیله ! ) راهی بشیم

جایی سرپوشیده خارج شهر بهترین مکانه برای بدر کردن 13

چند گروه رفته بودن قبل  ما و با ورود ماشین ما داخل محوطه صدای بوق ها بالا گرفت و سلام و احوالپرسی مجدد شروع شد

ماشالله تعداد جوونا هم که بالا ! هر جور تفریح و سرگرمی و مردم آزاری رو که فکرش رو بکنی انجام شد

شما فرض کن یه 10-15 تا جوون از صبح تا شب چه کرمی که نمیریزن

دست آخرم که نای هیچ کاری رو نداشتیم راهی سالن پشتی شدیم !

 رقص و بزن و بکوب با چاشنی موزیک پاپ بهترین پایان برای برناممون بود

 ساعت از 11 گذشته بود که از فرط خستگی عین گونی برنج خودمو به زحمت به تخت رسوندم

 

پ.ن : نمیدونم کی بهم گفت اگه این پست رو ننویسم لال از دنیا میرم

پ.ن : تا اینجای کار که دو نفر با دروغ 13 سرکارمون گذاشتن ، منتظر سومی هستیم

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : سیزده بدر

فلفل با طعم شیرینی !

[ سکانس اول ]

+ حاجی یه بسته ازین فلفل سبزا بده

-- بفرما

+ شیرینه دیگه ؟

--  شیرین بود که اسمشو میزاشتن شیرینی ، نه فلفل

+ تعجب  . . . متفکر

[ سکانس دوم ]

جریان social firend پست قبل برای اکثر خواننده ها ( ! ) شده علامت سوال

هدف از پروسه ای که پست قبلی ذکر خیرش هست این بود که  دختره بشود دوست دختر اون بابا و لاو ترکاندن و این صحبتا قلب

ولی منظور حاج خانوم مورد نظر این بودش که میتونیم دوست باشیم عین بقیه !

عین دوستی دو هم جنس ! و مطمئنا این هم خواسته ی هیچ عقل سلیم مذکری نمیتونه باشه  نیشخند

و به عبارتی ساده تر : کور خوندی داداش شیطاناز خود راضی

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

Social Friend

خانوم نادان تو پست دومش چند تعریف از واژه ی فرنگی just friend رو ارائه داده

این مطلب منو یاد یه خاطره از دانشگاه انداخت

زمان دانشگاه سر پیشنهاد به یه دختری شرط بستیم که فلانی تو نمیتونی این کارو بکنی زبان

این بیچاره هم که اصلا تو باغ نبود رفته به دختره پیشنهاد دوستی بده

اونم که بدش نمیومد و می خواست خودش رو بی میل نشون بده ! نامردی نمیکنه و میگه که فقط میتونه به عنوان Social Friend  باهاش دوست بشه از خود راضی

این بابا هم که فقط بله رو شنیده بود و اصلا در جریال  Social Friend قرار نگرفته بود اومد و کلی خوشحالی کرد که آره شرط رو بردم

بعدش پرسید این Social Friend  یعنی چی ؟  قهقهه

 

 پ.ن : هر کی چه ماشینی سوار میشه 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩

عصر دل انگیز

< 1 >

عصر باشه و تازه از خواب بیدار شده باشی اونم چه خوابی ی ی ی یخواب

عین گردن زرافه گردنت پیچ خورده و هی میمالیش تا بیاد سر جاش ! خمیازه

درست و حسابی نخوابیدی و حوصله ی هیچ کار مفیدی ! رو نداری

Tv رو که باز میکنی میبینی خانومه میگه "ساعت 7 همسایه ها " تصمیم میگیری عصرت رو با این سریال پر کنی از خود راضی

6:30 هست هنوز ، این قسمت آشنایی با مادر رو دیدی قبلا

آنچه گذشت همسایه ها رو پخش میکنه تا برسه به قسمت امروزش

چرا تصویر اینجوری میشه ؟ تعجب کار بارونه دیگه با این وضع که هیچ چی دیده نمیشه

ولی تو پررو تر از اینی هستی که از رو بری عینک

سریع خودتو میرسونی به آشپز خونه ، تنها جای مورد علاقت ! قلب

یه کافی میکس درست میکنی ، یه چیزی کم داره . . .  آهان کیک های بای شیرین عسل *

شانس و میبینی همه کانال ها رو داری عین آینه ولی این فارسی 1 بدبخت چرا اینجوری شده ؟ ناراحت

کافی میکس رو با کیک میخوری و هی مسیر رو عوض میکنی و چند دقیقه تصویر درست میشه و این قسمت هی تکرار میشه

خوردنی تموم شده ولی سریال نه متفکر ، باز سطر قبل رو تکرار میکنی ولی بدون خوردنیش نیشخند

چند دقیقه بعده الان ، دوباره یه  کافی میکس دیگه میآری ایندفعه محض تنوع بدون کیک زبان

بازم مسیر رو عوض میکنی و محض رضای خدا هر از چند دقیقه یه تصویر میآد تشویق

بالاخره تموم شد به چه  لذتی بردی هورا

فکر میکنی میزارم عصر به این خوبی که ساختم رو خراب کنه ؟ نچ !!! از خود راضی

< 2 >

Fort Apache the Bronx  رو دیدم با بازی پل نیومن خدابیامرز

اولین سکانسی که از فیلم میبینی یه ماشین پلیسه اونم چی ؟ شورلت ایمپالا

ستاره ی فیلم هم که با شورلت C5  اش معشوقش رو اونور اینور میبره

این ماشینا رو که میبینم خاطرات قدیمیم میآد جلو چشمم گاوچران

از اون فیلم های قدیمی ساده ( دهه 80 ) با کلی محتوا

دو سه تا داستان که همزمان پیش میرن و . . ..

خودتون ببینیدش

* تبلیغ : زندگی شیرین با محصولات شیرین عسل  بغل

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

امام رضا دلم هواتو کرده

یک ماه مونده به عید که میشه بساط مسافرت پهنه ، از شمال بگیر تا دبی و کیش از اینور ترکیه و اونور هم مشهد *

یادم نمیآد عید برای سفر جایی رفته باشم ، امسالم نرفتم اما دلم رفت پیش امام رضا  قلب

هی پیش خودم میگفتم چطور میشد منم برم ؟  با اینکه میدونستم امکانش نیست

بعد از کلی حساب کتاب بالاخره آخرین باری که مشهد بودم رو یادم اومد  ، 14 سال پیش  تعجب

راست و حسینی این همه سال اصلا دلم نمی خواست عید اونجا باشم ولی امسال خواست ، بد جوری هم خواست . دله دیگه چیکار میشه کرد ؟ ناراحت

طلب کردن برام معنی نداشت با خودم میگفتم هر وقت بخوای بری میری جای دوری نیست که !

تو این مدت 14 سال چند تا سفر خارج رفتم چه برای زیارت و چه برای تفریح و همین بود که عین پتک خورد تو سرم !!! منی که راه به اون دوری رو رفتم و اومدم چرا نمیتونم یه سر برم پیش امام رضا ؟ متفکر آهان همینه که میگن باید طلبت کنه الان به این کلمه ایمان دارم عین سیاهی شب و سفیدی روز

وقتی مهسا گفت که داره میره مشهد بهش گفتم سفارش منو پیش امام رضا بکنه منم اینجا موقع تحویل سال چشمم به حرم امام رضا بود تو تلویزیون  با خودم گفتم کی میشه بیام پیشت ؟

 ته دلم یه چیزی میگه امسال میرم مشهد خدا کنه همینطور بشه 

 

* یکی از فامیلا عید رو تو آنتالیا بود بعد از اونجا هم مستقیم رفته مشهد

پ.ن :  Taxi Driver  رو ببینید ضرر نمیکنید

پ.ن دوم : این nivea معجزه میکنه

دموی آلبوم  هشت که به مناسبت میلاد امام رضا (ع) تهیه شده  

نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟  

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : امام رضا ، زیارت ، مشهد

سال قدیم ، سال جدید

اگر قرار باشد یکی دو سال اخیر را که لحظه ی تحویل سال در حمام بودم تعجبو یک باری را که سر کار بودم فاکتور بگیریم میتوانم سرم را بلند کنم از خود راضی و بگویم که بقیه ی تحویل سال ها را خانه بودم ، همانند نوزادی که در تبلیغ My Baby همین کار را می کند !

چون اکثر کارهام -که برای همه کارهای روتینی هستند- در دقیقه ی نود اتفاق می افتد و بدون برنامه ریزی تعجبی نخواهد داشت اگر در خیابان باشم و ساعت ماشین 8:53 دقیقه را نشان دهد ، بله تقریبا 10 دقیقه تا تحویل سال

اما همه ی این اتفاقات برای من عادی است و هر چقدر هم تلاش کنند نمیتوانند به خودی خود این سال را متمایز از بقیه کنند .

تنها وجه تمایز عید امسال با بقیه شان این است که امسال من و خانواده ام لحظه ی تحویل سال را منزل مادربزرگم بودیم . همان مادربزرگی که عاشق خاطرات زمان های قدیمش هستم و عاشق نصیحت هایش حتی اگر از زمان نصیحت پذیری من خیلی گذشته باشد شیطان

بعد از تحویل سال و شامی که نوش جانمان شد و شبی که گذراندیم هم اینک تنها فرصتی است که کش رفته ام تا بنا بر قانون نانوشته ی وبلاگستان پست مناسبتی بنویسم  

بله داشتم میگفتم ، سه چهار دقیقه مانده به ساعت 9 خودم را رساندم و بخت با من یار بود تا بعد از چندین سال لحظه ی تحویل سال به آرامشی که لازم داشتم برسم و به داشته ها و نداشته ها و دوروبرم دقیق بشم متفکر کاری که چندین سال بود که نمیتوانستم حتی تظاهرش را هم بکنم 

یک بچه ای آنجا منتظر تحویل سال بود وقتی بهش گفتم که الان هر چیزی از خدا بخواهد میگیرید باید میآمدید و دعای خالصانه اش را تماشا میکردید فرشته

 بعد از دعای تحویل سال شروع به تبریک و روبوسی کردیم قلب زمان روبوسی با حاجی که رسید یه حس عجیبی به من دست داد ، برخلاف بقیه بعد از اینکه بوسیدمش نا خودآگاه هم من و هم اون همدیگر را در آغوش گرفتیم بغل و برای چند ثانیه سکوت کردیم .حاج خانوم هم با اینکه مشغول خوش و بش بود متوجه این رفتار عجیب ما شد ، الحق که مادر تیزی هست ! تشویق

بگذریم . . . .

می خواهم کلاهم را قاضی کنم و اتفاقات سال پیش را مرور کنم :

-=- در تعطیلات عید تصمیمی گرفتم اما انجامش ندادم و مهم هم نیست چون نتیجه          همان دلخواه من شد 

-=- تیر ماه وقت بیشتری برای تنهایی با خودم داشتم و به خیلی ندانسه ها رسیدم

-=- شهریور ماه کارم سنگین تر شد و تصمیم گرفتم خودم را وقف خانواده ام کنم و شد      آنچه می خواستم

-=- یک ماه پیش بود که هوای یکی شدید زد به سرم

و باز هم میتوانم سرم را بالا کنم و بگویم 88 سالی بود که به خیلی از خواسته هام رسیدم و خیلی از توانایی هایم را اثبات کردم و مسئولیت کاریم زیاد شد 

اما نهایتا سال عالی بود برایم و افتخار می کنم بهش 

شاید برایتان خنده دار باشد اما برای سال جدید فقط یک آرزو دارم (البته فعلا) آنهم اینکه بروم مشهد (پست بعدی در موردش می نویسم) 

لیلا فروهر - نوروز  

پ ن : وقتی جایی در این وبلاگ می خوانید حاجی یقینا بدانید که منظورم پدرم هست اما اگر خواندید حاج خانوم این یقین را نداشته باشید چون رنج سنی وسیعی پیش روی شماست ! از دختر بچه ی سه چهار ساله بگیر تا پیرزن نود ساله ! خنده و این شما خواننده ی هوشیار هستید که باید بنابر شرایط بفهمید که منظور چه کسی هست 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩