دکتربازی های من !!!

همانطور که مستحضرید امروز روز تعطیل است و الان هم درحالی که ناهار گِرام در معده تشریف دارد و خوابم هم می آید بهترین زمان برای غرغر کردن و نالیدن از بد روز گار می باشد، اما کور خوانده اید چون من اهل این سوسول بازی ها نیستم. نشستم با خودم فکر کردم دیدم بد نیست یک سری به دوران کودکی ام بزنم و یادی از بازی های آن دوران کنم.

جانم برایتان بگوید که بچگی ها و کمی قبل تر از جاهلیتمان اکیپی داشتیم برای خاله بازی هایمان! به این صورت که توفیق اجباری پدر بودن نصیب من می شد، دختری که چند سال از من بزرگتر بود هم می شد مادر بچه هایم! و یک بچه که جنسش توفیری نداشت و چون چیزی بیشتر از سیاهی لشکر نبود هر کسی دَم دست بود بازیگر این نقش می شد.

با خوشبختانه یا بدبختانه بودنش کاری ندارم ولی مادر بچه هایم بزرگتر از من بود. البته در سن و سال بزرگتر از من بود ولی در ادب و حکمت کوچکتر! چون بزرگی این بشر در هیکل و اندام هم صدق می کرد، در ذهنم از او غولی ساخته بودم در حد گوریل انگوری و خدا را شاکر بودم که این بازی عصر تمام می شد و در رختخواب ادامه پیدا نمی کرد!!! ملتفتید که هدف از گفتن این صفات همانا بیان مظلوم بودن اینجانب است و حرف حرف ایشان بودن!

در آن روزگاران برای خودمان اکیپ دومی هم داشتیم. با توجه به اینکه اکیپ اول مربوط به دختران فامیل می شد اکیپ دوم را محض سوپاپ اطمینان هم که باشد از همسایه ها انتخاب کردم، برای دوست داشتنی ترین بازی پسرها : دکتر بازی!!!

چه در آن روزگاران و چه در حال حاظر شخصیت متعهد من زبانزد عام و خاص بوده و هست، از این رو در آخر هر بازی و درست قبل از اینکه مادرهایمان پِیجمان کنند، قصد معالجه بیمارم را می کردم، از قیف خامه ای تزیین کیک تا خودکار بیک هم شاهد آن روزهای مَنند. در شیرینی این لحظات همانقدر بگویم که باقلوای استانبولی جلوی سپرش بوق می زند!!!

پ.ن: اگر کسی هست که با  "نظرات"و"می پسندم" آشنایی ندارد روشنش کنم :دی

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

فرزند نا خواسته

خدا نکند فرزند نا خواسته یک خانواده باشید ولی مطمئنا از زبان دیگران شنیده اید که بجای قند عسلم، کوفت برایشان آشنا تر است! جریانش را هم که لابد بهتر از من و پدر و مادرتان! می دانید . پس بجای پرداختن به قسمتهای پزشکی اش اعلام میکنم که این پست برای وبلاگم چنین وضعیتی دارد !!!

پست جدیدی را توی سر رسیدم نوشتم که امروز فردا تایپش کنم، استثنائاً البته، چون خیلی کم پیش می آید که مطلبی را از قبل بنویسم و معمولا همینجا به ذهنم میرسد برای همین است که می گویم فکر آدم باید آزاد باشد! تازه مطالبی که نوشته ام هم معمولا همانجا خاک می خورد و بعدا هم در سطل آشغال پوست میوه!!!

خیلی بی راهه رفتیم ، داشتم جریان این فرزند نا خواسته را می گفتم. داستان از دیروز صبح شروع شد که احساس گرسنگی عجیبی به من دست داد بدون اینکه من با او دست بدهم! بعد سر درد و بی حوصلگی و آخر سر هم معلوم شد که سر ظهر سرما و ناهار را با هم خورده ام ! بالاخره با وضعی پریشان خودم را به خانه رساندم . اوضاعم شبیه این دختر فراری ها شده بود که تازه از خانه بیرون زده اند و شب اول را در پارک گذرانده اند .

تب و لرز عجیبی همراهم بود و مهمان هم داشتیم ، بیچاره را پیچاندن و به زور قرص خوابیدم تا اینکه الان بیدار شدم و در کمال تعجب میبینم روبراه هستم مثل ماشینی که برگ معاینه فنی اش را تازه گرفته البته حال این جوجه را باید صبح بپرسیم ولی علی الحساب همه چی آروومه و از این حرفا !

پی نوشت : بعد از اینکه از دو قسمت سوراخ شدم بهبودی حاصل شد!!!

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩