امام رضا سر قولش هست

حتی اگر اینجا مکتوب هم ننوشته باشم چند باری گفته ام که آدم صادقی هستم حداقلش در این وبلاگ ، واقعیتش یادم نمی آید کجا و کی گفته ام شاید در خلوت خودم نمیدانم ولی به هر حال برای اینکه حد و اندازه صداقتم را به خواننده هایم ثابت کنم می خواهم پرده از رازی بردارم رازی که نزدیک هفت ماه مسکوت مانده بود و این روزها توانش را ندارم که باز هم پنهانش کنم مطمئنا زور من کم نشده ولی انگار زور طرف مقابلم زیاد تر شده است . شاید بهتر باشد بگویم بزرگی و مهربانیش زیاد شده نسبت به من ! شاید به خاطر اینکه این روزها تولدش هست .

بهتر است زیاده گویی را ول کنم و بروم سراغ رازم که تا چند دقیقه دیگر چیزی ازش باقی نمی ماند . موضوع این است که هفت هشت ماه پیش نمیدانم چه مناسبتی بود که وبلاگستان پرشده بود از اسم رضا دقیق ترش را بخواهید امام رضا یا همان ضامن آهوی خودمان ! من هم خواستم به رسم آن روزها پُستی بنویسیم ولی جالب است که هر چه کردم نتوانستم با اینکه همیشه انشای خوبی می نوشتم در مدرسه . آن موقع  " یک دختر دم بخت " تازه از مشهد آمده بود و خالصانه در مورد سفرش نوشته بود . واقعیتش بد جوری دگرگونم کرد نوشته اش و برای اولین بار از ته دل ازش خواستم تا سفارش من را هم به امام رضا بکند . یک قسمتهایش را در آن پست  نوشته بودم تهش هم به خودم امیدواری دادم که امسال میروم اوایل مهر بود که تنی چند از فامیل های نزدیک تصمیم به رفتن گرفتند و من هم خوشحال که با آنها میروم ، مدارکم را دادم بهشان تا شنبه برام من هم بلیط بگیرند انگار که کسی ته دلم بهم می گفت که این سفر را نروم  اما بالاخره همه چیز آماده شد ولی بلیط را برای چند هفته بعدش گرفته بودند ، باز هم اشکالی نداشت ولی شد آنچه نباید میشد ! کار واجبی برایم پیش آمد و نتوانستم بروم واقعیتش یک موقعیتی شد که انگار توانم سلب شده بود و ماندنی شدم . از من می شنوید طلبیدن یک چیز دیگر است ، فکر نکنید که با خریدن بلیط می توانید عازم شوید این همان اشتباه من بود .

این روزها مانده ام شرمنده خودم باشم یا امام رضا چون او بعد از پانزده سال به قولش عمل کرد آنهایی که قرار بود همسفرشان باشم امروز برگشتند و باز سفارشم را به امام رضا برده اند حتی بهتر از دفعه قبل ، من هم آدمی نیستم که به این زودی ها رویم را کم کنم    پس منتظر میمانم . . .

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩

زندگیِ پیرمردی

این فیلم های آمریکایی را دیده اید ، همانهایی که طرف زندگی مجردی دارد ؟ سن و سالش بین سی و چهل هست ، زن و بچه ای هم ندارد لابد زنش ترکش کرده و بچه ها را با خودش برده ، شاید هم زنش در تصادف مُرده و بچه هایش هم ازدواج کرده اند یا شاید از هم دیگر قهر کرده اند و در سکانس مربوطه تشریف ندارند و و و و و  ، معمولا توی این سکانس ها این آقا دارد یکی از کارهای زیر را انجام می دهد :

(1) برای صبحانه نان را داخل تستر می گذارد شیر را داخل لیوان می ریزد و نهایتا نان تست را با مربا و شیر نوش جان می کند (2) داخل ماهیتابه بدون روغن استِیک سرخ می کند و اگر تنبل باشد تخم مرغ میشکند تا نیمرو کند برای ناهار (3) عصر هم که از سر کار آمده مقادیری هله هوله می خورد ، روی کاناپه نشسته و برنامه مورد علاقه اش را نگاه می کند و دست آخر هم نوشابه قوطی فلزی اش را سر می کشد

همیشه به این جماعت حسودی کرده ام که ببین این یارو عجب حوصله ای دارد نیم ساعت وقت صرف می کند تا فلان چیز را آماده کند بعد سر دو دقیقه قورتش می دهد و تمام ! چند روزی هست که چنین مُدلی شده ام  . اشتباه نکنید منظورم این یکی مُدل است  نه آن مُدل تو دل برو

 داستان از این قرار شد که به سرم زد پیتزا درست کنم ، رفتم کلی خرید کردم و دانه دانه پوست این سوسیس ها را کندم با قارچ ها و پنیر پیتزا سرو کله زدم تا بالاخره بعد از سه ساعت پیتزایی زدم به رگ جای شما خالی خوشمزه ترین پیتزایی بود که خورده بودم بعدش هم جریان تبدیل شد به خرید نان و آماده کردن صبحانه . از صبح زود بیدار می شوم و میرم سنگگ خاشخاشی میگیرم آن هم از نوع مخصوصش گفتم که صبح زود است ، افتاب در نیامده خیابان تاریک است شک دارم که اذان را هم گفته باشند ، داخل صف هم که قربانشان بروم پیرمرد هایی هستند با شکم های گُنده که از بالای کمربندشان آویزان شده با قیافه های عجیب و غریب . نگاه های عجیب  و البته تحسین آمیزی تحویل من می دهند ، لابد پیش خودشان میگویند ببین چه جوان رعنا و سحر خیزیست که آمده برای خانواده نان می خرد

بعله داشتم می گفتم صبح میروم توی صف این خانه سالمندان می ایستم بعدش می آیم و سماور را روشن می کنم میز صبحانه را میچینم و برای خودم چای میریزم درست شبیه سکانس بالا در فیلم های هالیوودی و حتی طولانی تر از آن ، بعد می نشینم و صبحانه می خوردم

اگر بخواهم دقیق بگویم این روزها همه کارهایم شده مثل پیرمردها شکر خدا با هیچ کدامشان مشکلی نداشتم ولی میترسم که سلیقه ی جفت یابیَم هم بشود مانند آنها و یک دختر تُپل و شکم گنده نظرم را جلب کند  و تنها چیزی که تا آخر عمر برایم باقی می ماند پشیمانی باشد و کلاهی که سرم رفته

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩

تُف به ذات پلیدت پدر

نشسته ام جلوی تلویزیون هم شام میخورم و هم توی هاتبرد هوا میخورم ! موزیک آشنایی می شنوم بله آهنگ خاطره ها از معین ، با اشتیاق سرم را بلند می کنم تا معین را ببینم ، از دو چیز مطمئنم : اول اینکه این یارو معین نیست و دوم اینکه آنقدَر پیر نشدم که معین را نشناسم ! دوست عزیزی زحمت کشیده و تمام آهنگ بعلاوه ی نصف متن ها را عینا از معین کپی کرده و حتی یک ثانیه هم جا نینداخته . نمیدانم فکر سرد شدن شامم باشم یا دهانم که از تعجب اندازه غار علیصدر باز شده ، آخر مرد حسابی کپی کردن هم حدی دارد  کپی تو از اصل هم اصل تر شده

 

عجالتاً دهانم بسته شده  تعجب و اینها هم فروکش کرده اما دارم به این فکر میکنم که این خواننده ی نوعی و امثال اینها به چه امیدی جلوی دوربین ، پشت میکروفن ، داخل استودیو و حتی بالای سِن می روند ؟

آنهایی که سالی یکبار آلبوم می دهند و فرت و فرت کنسرت می گذارند در هر دهات و پایتخت و خارج از کشور دستشان به سختی به دهانشان می رسد تویِ فتوکپی برابر اصل می خواهی در این آشفته بازار چه گُلی به سر خودت بزنی ؟ این را از معین کپی کردی ، آن یکی را از ایکس ، آخرش چه ؟ پس فردا بچه ات بزرگ می شود و می گوید تف به ذات پلیدت پدر که آهنگ معین را هم خراب کردی

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩

عجایب الغرایب

> طرف آمده به مناسبت روز ناشنوایان برایشان برنامه رادیویی ! تهیه کرده

> طرفِ شماره دو ، دویست و پنجاه میلیون پول داده برای ماشین گذاشته داخل پارکینگ ، چون اگر خراب بشود قطعاتش موجود نیست

> از پشت که نگاه میکنی چنان دست همدیگر را گرفته اند که حسودیت میشود به این دو تا کفتر عاشق ، ازشان که جلو میزنی در انتظار شنیدن حرفهای عاشقانه شان هستی میبینی موضوع صحبتشان رفقای زمان دبستانشان هست

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩

وای از دست این گُربه ها

 

شش هفت سال پیش بود که یک گربه خانوم سیاه داشتم ، روابط عاطفی فراوانی هم بینمان  بود یعنی وقتی صدایش می کردم هر کجا که بود خودش را می رساند و به پرو پایم میپیچید و خودش را برایم لوس میکرد ( چنین شخصیت دختر کُشی دارم من ) بعد ها این حاج خانوم حامله شد و 4 تا بچه جلوی چشم خودم زایید البته من هیچ وقت موفق نشدم پدر این بچه ها را زیارت کنم ! مطمئنا ایشان علاقه ی زیادی به حضرت مریم و داستانش داشتند ، بالاخره بعد از دو سه سال رفت سر خانه زندگی خودش ! و بچه هایش را هم بُرد ، من ماندم و خودم

 

کارهای عجیب غریب من هم که زبان زدِ خاص و عام از جمله خودم هست و این بار از وسط های تابستان و شب های ماه رمضان شروع شد ، به این صورت که شب ها را در اِیوان خانه می خوابیدم که از قضا راه ورودی طبقه دوم هم هست بعد ها شدت گرما به حدی بود که زدم به سیم یکی مانده به آخر و رفتم پشت بام خوابیدم همراه پرندگان عزیز ! چند روزی هم می شود که عین این فیلم های هالیوودی روی کاناپه می خوابم ( اینم از سیم آخر )

 

امشب در خواب ناز بودم که چیز نرمی روی صورتم قِل خورد و افتاد پایین با گوشه ی چشم که نگاه کردم دیدیم فقط یک چیز خالی نیست و مقداری دست و پا هم دارد ! لحاف را زدم کنار و چراغ را روشن کردم  دیدم این حیوان برای خودش همینطوری می چرخد و من را اصلا به هیچ جای مبارکش حساب نمی کند انگار که تازه از پارتی شبانه برگشته و هنوز اثر الکل باقی مانده و مست است . تا یادم نرفته بگویم که ایشان یک گربه کوچولو خیلی ناز تشریف دارند !

با زبان خوش بیرونش کردم و صبح که بیدار شدم جلوی در اِیوان منتظر من بود و اصلا تکان نمی خورد ، جریان تولد چهار گربه که یادم آمد اعصابم به هم ریخت و با آب شیلنگ بیچاره را بدرقه کردم  !!!

نمی دانم چرا این روز ها عذاب وجدان سراغم نمی آید ؟

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

بوی ماه مهر

این روزها خودت هم که یادت نباشد تکاپوی جمعیت مدرسه رو ! مهرماه را یادآوری میکند  . تازه ترافیک دو سه روز اول مهر چیزی نیست که بشود به این سادگی ازش گذشت کرد .

 

این چند روزه به مدرسه رفتن خودم فکر می کردم چه دورانی بود  " باز آمد بوی ماه مهر ، بوی ماه مدرسه ، بوی بازی های راه مدرسه " با آن همه انرژی که خواننده سرود از خودش در می کرد !

هیچ وقت یادم نمی رود روزی را که راهی کودکستان  شدم . با وجود اینکه یک سال زودتر عازم کودکستان شدم مثل یک بچه ی آدم ! از مامان بابا خدا حافظی کردم و رفتم سر کلاس نشستم . آن موقع آمادگی و پیش دبستانی و از این جور خزعبلات مد نشده بود کودکستان بود و مدرسه . در هر جمع فامیلی که بودیم پدرم با افتخار اعلام می کرد که بچه اش رفت نشست سر کلاس ولی بقیه بچه ها گریه می کردند و مامانشان ناچارا در کلاس ضمیمه شان شده بود !!!

دوران ابتدایی به همین منوال گذشت و بعد ها والدین روز اول مدرسه از بچه هایشان عکس و فیلم می گرفتند . دروغ نگفته باشم دوران راهنمایی یکی دو تا عکس هم از من گرفتند ولی فیلم نه ، اصلا اهل این  سوسول بازی ها نبودم ، تازه دوربین فیلم برداری هم نداشتیم !!!

دبیرستان هم برایم خیلی عادی بود ، اما خدا لعنت کند آن ترم بالایی را که روز اول دانشگاه ضایعم کرد و ترم اولی بودنم شد اسباب خنده جمع ، و البته همین جریان تخریب شخصیتیمان بود که باعث شد روز اول دانشگاه رفتنم مثل روز اول کودکستان در ذهنم بماند با این تفاوت که این یکی افتخاری نداشت و به هیچ کس در موردش حرفی نزدم !

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩