سال قدیم ، سال جدید

اگر قرار باشد یکی دو سال اخیر را که لحظه ی تحویل سال در حمام بودم تعجبو یک باری را که سر کار بودم فاکتور بگیریم میتوانم سرم را بلند کنم از خود راضی و بگویم که بقیه ی تحویل سال ها را خانه بودم ، همانند نوزادی که در تبلیغ My Baby همین کار را می کند !

چون اکثر کارهام -که برای همه کارهای روتینی هستند- در دقیقه ی نود اتفاق می افتد و بدون برنامه ریزی تعجبی نخواهد داشت اگر در خیابان باشم و ساعت ماشین 8:53 دقیقه را نشان دهد ، بله تقریبا 10 دقیقه تا تحویل سال

اما همه ی این اتفاقات برای من عادی است و هر چقدر هم تلاش کنند نمیتوانند به خودی خود این سال را متمایز از بقیه کنند .

تنها وجه تمایز عید امسال با بقیه شان این است که امسال من و خانواده ام لحظه ی تحویل سال را منزل مادربزرگم بودیم . همان مادربزرگی که عاشق خاطرات زمان های قدیمش هستم و عاشق نصیحت هایش حتی اگر از زمان نصیحت پذیری من خیلی گذشته باشد شیطان

بعد از تحویل سال و شامی که نوش جانمان شد و شبی که گذراندیم هم اینک تنها فرصتی است که کش رفته ام تا بنا بر قانون نانوشته ی وبلاگستان پست مناسبتی بنویسم  

بله داشتم میگفتم ، سه چهار دقیقه مانده به ساعت 9 خودم را رساندم و بخت با من یار بود تا بعد از چندین سال لحظه ی تحویل سال به آرامشی که لازم داشتم برسم و به داشته ها و نداشته ها و دوروبرم دقیق بشم متفکر کاری که چندین سال بود که نمیتوانستم حتی تظاهرش را هم بکنم 

یک بچه ای آنجا منتظر تحویل سال بود وقتی بهش گفتم که الان هر چیزی از خدا بخواهد میگیرید باید میآمدید و دعای خالصانه اش را تماشا میکردید فرشته

 بعد از دعای تحویل سال شروع به تبریک و روبوسی کردیم قلب زمان روبوسی با حاجی که رسید یه حس عجیبی به من دست داد ، برخلاف بقیه بعد از اینکه بوسیدمش نا خودآگاه هم من و هم اون همدیگر را در آغوش گرفتیم بغل و برای چند ثانیه سکوت کردیم .حاج خانوم هم با اینکه مشغول خوش و بش بود متوجه این رفتار عجیب ما شد ، الحق که مادر تیزی هست ! تشویق

بگذریم . . . .

می خواهم کلاهم را قاضی کنم و اتفاقات سال پیش را مرور کنم :

-=- در تعطیلات عید تصمیمی گرفتم اما انجامش ندادم و مهم هم نیست چون نتیجه          همان دلخواه من شد 

-=- تیر ماه وقت بیشتری برای تنهایی با خودم داشتم و به خیلی ندانسه ها رسیدم

-=- شهریور ماه کارم سنگین تر شد و تصمیم گرفتم خودم را وقف خانواده ام کنم و شد      آنچه می خواستم

-=- یک ماه پیش بود که هوای یکی شدید زد به سرم

و باز هم میتوانم سرم را بالا کنم و بگویم 88 سالی بود که به خیلی از خواسته هام رسیدم و خیلی از توانایی هایم را اثبات کردم و مسئولیت کاریم زیاد شد 

اما نهایتا سال عالی بود برایم و افتخار می کنم بهش 

شاید برایتان خنده دار باشد اما برای سال جدید فقط یک آرزو دارم (البته فعلا) آنهم اینکه بروم مشهد (پست بعدی در موردش می نویسم) 

لیلا فروهر - نوروز  

پ ن : وقتی جایی در این وبلاگ می خوانید حاجی یقینا بدانید که منظورم پدرم هست اما اگر خواندید حاج خانوم این یقین را نداشته باشید چون رنج سنی وسیعی پیش روی شماست ! از دختر بچه ی سه چهار ساله بگیر تا پیرزن نود ساله ! خنده و این شما خواننده ی هوشیار هستید که باید بنابر شرایط بفهمید که منظور چه کسی هست 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩