داستان دستگیری دزد کارت سوخت

خیلی زیاد دیدم فیلم هایی رو که درش چند نفر همدیگه رو تعقیب میکنند و جریان همون قضیه ی دزد و پلیس بازیه ! ولی اصلا فکر نمیکردم یه روز همین جریان واسم اتفاق بیفته  که امشب افتاد 

داستان از این قراره که امیر نامی کارت سوخت یکی رو میدزده ، جایی که امیر کار میکرده واسطه ی بین حاجی ( پدرم ) و اون هست و از اون طرف هم کسی که کارتش دزدیده شده راننده ی دوست حاجی هست

امیر کارت رو پنج شنبه دزدیده بوده و صاحب کارت تمام مراحل اداریش رو همون روز انجام داد بعدش میره آگاهی و از اون طریق پمپ هایی که ازش بنزین زده شده رو شناسایی کردن و عکس صاحب ماشینا رو دادن بهش ، دو روزه حدود 300 لیتر بنزین زده بودن با اون کارت

آخرین مرحله که همون رفتن دم در خونه ی صاحب ماشینا هست میمونه برا روز بعد

بخاطر اینکه کار به جاهای باریک نکشه حاجی از صاحب ماشین خواست که یک روز صبر کنه شاید تونست کارت رو از آقا دزده بگیره

شروع ماجرا :

امیر و پدرش خارج شهر یه جای مخروبه داشتند و حاجی حدس زد که اونجا میتونه باشه ، کوبیدیم و رفتیم اونجا قفل نیمه بازش رو باز کردیم و داخل اتاق شدیم معلوم بود که کسی اونجا بود ولی الان نیست . ناچارا دست خالی بر گشتیم به خونه ی مادر امیر و سراغش رو گرفتیم و اونا هم بی اطلاع ، به دوستش هم قبلا خبر داده بودیم

شب امیر از همگانی زنگ زد که می خوام حاجی رو ببینم شماره همگانی مربوط به همون مرکز تلفن مکان مخروبه بود اینو خودم متوجه شدم و جالب اینکه درست از آب در اومد . یه ساعت نشده بود که دوست امیر با حاجی تماس گرفت و گفت که امیر رو پیدا کرده و می خواد با هم صحبت کنیم

من و حاجی رفتیم سر قرار ( عین این فیلما )

چراغ دادن و حاجی رفت ماشین اونا منم پشتشون تو ماشین نشستم ،  صحبتشون به نیم ساعت نکشیده بود که پلیس گشت اومد و مجبور شدن برن یه مسیر رو دور بزنن و برگردن همونجا منم همچنان پشتشون حرکت میکنم

نزدیک یه ساعت بود که صحبت میکردن که یهو دوستش داخل ماشین چند تا کشیده خوابوند تو گوش امیر بعد پیاده شد و در سمت امیر رو باز کرد و هی مشت و لگد زد بهش و کمی بعد هم که آروم شد برگشت نشست سرجاش و ادامه ی مذاکره

نزدیک یک و نیم ساعت گذشته بود که حاجی اومد داخل ماشین پیش من . کارت رو ازش گرفته بود معلوم شد که حدس اولیه ی حاجی درست بود

امیر بعد از فروش 300 لیتر بنزین میره همون جای مخروبه و بعد چند کیلومتر پایینتر میره محل کار یکی دیگه از دوستاش و از اونجا به حاجی زنگ میزنه

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩