زندگیِ پیرمردی

این فیلم های آمریکایی را دیده اید ، همانهایی که طرف زندگی مجردی دارد ؟ سن و سالش بین سی و چهل هست ، زن و بچه ای هم ندارد لابد زنش ترکش کرده و بچه ها را با خودش برده ، شاید هم زنش در تصادف مُرده و بچه هایش هم ازدواج کرده اند یا شاید از هم دیگر قهر کرده اند و در سکانس مربوطه تشریف ندارند و و و و و  ، معمولا توی این سکانس ها این آقا دارد یکی از کارهای زیر را انجام می دهد :

(1) برای صبحانه نان را داخل تستر می گذارد شیر را داخل لیوان می ریزد و نهایتا نان تست را با مربا و شیر نوش جان می کند (2) داخل ماهیتابه بدون روغن استِیک سرخ می کند و اگر تنبل باشد تخم مرغ میشکند تا نیمرو کند برای ناهار (3) عصر هم که از سر کار آمده مقادیری هله هوله می خورد ، روی کاناپه نشسته و برنامه مورد علاقه اش را نگاه می کند و دست آخر هم نوشابه قوطی فلزی اش را سر می کشد

همیشه به این جماعت حسودی کرده ام که ببین این یارو عجب حوصله ای دارد نیم ساعت وقت صرف می کند تا فلان چیز را آماده کند بعد سر دو دقیقه قورتش می دهد و تمام ! چند روزی هست که چنین مُدلی شده ام  . اشتباه نکنید منظورم این یکی مُدل است  نه آن مُدل تو دل برو

 داستان از این قرار شد که به سرم زد پیتزا درست کنم ، رفتم کلی خرید کردم و دانه دانه پوست این سوسیس ها را کندم با قارچ ها و پنیر پیتزا سرو کله زدم تا بالاخره بعد از سه ساعت پیتزایی زدم به رگ جای شما خالی خوشمزه ترین پیتزایی بود که خورده بودم بعدش هم جریان تبدیل شد به خرید نان و آماده کردن صبحانه . از صبح زود بیدار می شوم و میرم سنگگ خاشخاشی میگیرم آن هم از نوع مخصوصش گفتم که صبح زود است ، افتاب در نیامده خیابان تاریک است شک دارم که اذان را هم گفته باشند ، داخل صف هم که قربانشان بروم پیرمرد هایی هستند با شکم های گُنده که از بالای کمربندشان آویزان شده با قیافه های عجیب و غریب . نگاه های عجیب  و البته تحسین آمیزی تحویل من می دهند ، لابد پیش خودشان میگویند ببین چه جوان رعنا و سحر خیزیست که آمده برای خانواده نان می خرد

بعله داشتم می گفتم صبح میروم توی صف این خانه سالمندان می ایستم بعدش می آیم و سماور را روشن می کنم میز صبحانه را میچینم و برای خودم چای میریزم درست شبیه سکانس بالا در فیلم های هالیوودی و حتی طولانی تر از آن ، بعد می نشینم و صبحانه می خوردم

اگر بخواهم دقیق بگویم این روزها همه کارهایم شده مثل پیرمردها شکر خدا با هیچ کدامشان مشکلی نداشتم ولی میترسم که سلیقه ی جفت یابیَم هم بشود مانند آنها و یک دختر تُپل و شکم گنده نظرم را جلب کند  و تنها چیزی که تا آخر عمر برایم باقی می ماند پشیمانی باشد و کلاهی که سرم رفته

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩