بانویی در مطب

آن دختر تُپل شکم گُنده یادتان هست ؟ همان لِیدی که قرار بود حاج خانوم خانه ما بشود دیگر ،  ای با . . با  همان بانویی که ذکر خیرش را در "زندگی پیرمردی" کردم . عباس آقا بقال محل که چیزی از اینترنت و وبلاگ بنده نمی داند یادش هست حتما شما هم یادتان آمد . آنجا گفتم که ممکن است تا آخر عمر کلاهی سرم برود در حد گونی سیب زمینی ! دوستان لطف کردند بصورت خصوصی انواع و اقسام راه حل ها را مطرح کردند !!!

تا اینجا که دردی از من دوا نشد و ترسم از گونی ! ادامه داشت تا اینکه منشی دندانپزشک ما زنگ زد - جای خاله ام باشد برای خودش بانویی ست - و قرار چند روز بعد را فیکس کردیم ، سر وقت در مطب تشریف داشتم و طبق معمول نیم ساعتی طول کشید تا وارد بارگاه شوم . جای شما و برادرتان خالی حاج خانوم دیگری هم قبل از من تشریف داشتند که در مراتب بانو گری از همه ی بانوانی که ذکرشان رفت سرتر بودند البته این بار جای خواهرم . پالس هایی بین مان رد و بدل شد که می توانید این پالس ها را بسط دهید به قلم و کاغذ و مجله و گَپ دوستانه و ... سرانجامش یک نتیجه عالی شد ! می دانم انتظار دارید از قرار و مدارش بگویم ولی من نتیجه مهمترش را می گویم ، همان که فهمیدم با وجود زندگی پیر مردی این روزهایم دیگر علاقه ام  به دختران تُپل شکم گنده از بین رفته و به سمت دلبرکان باربی مانند سوق پیدا کرده و این نتیجه ، گذشته از آن یکی نتیجه ! برایم ارزشمند تر است .

اگر فکر کذایی تان این است که پست تمام شد سخت در اشتباهید چون تازه می خواهم در مورد آمار مطالعه صحبت کنم !

مدتیست فکر رضازاده در سرم هست و اینکه می توانم به تنهایی وزنه آمار مطالعه کشور را جابجا کنم به همین خاطر هر جا که میروم با خودم مجله یا کتاب می برم تا بخوانم و گذشت زمان خسته ام نکند البته بیشتر مورد دوم مَد نظر است . این مطب دکتر ها هم از همان جاهاست ، تا یک ربع از مطاله من می گذرد انگاری که چوالدوز ! به اطرافیان بزنند مثل اسب رمیده دنبال کاغذ پاره می گردند که عقب نمانند .

نتیجه اش این شد که روزنامه آقای دکتر تکه تکه دست مراجعین چرخید و نهایتا گور به گور شد ! جای دیگری که اتفاقا محیط فرهنگی تری بود و برای روزنامه و مطبوعات سطلی ! تدارک دیده بودند مردم بعد از مشاهده آمار مطالعه اینجانب عین گوسفند به سطل مورد نظر حمله کردند .  باور بفرمایید یک نفری بود که آگهی فروش ماشین را ده بار خواند و تعجبم در حد خدا شد زمانی که دیدم آن بچه چهار پنج ساله قسمت نیازمندی ها را مطالعه ! می کند ، لابد دنبال عروسکش می گشت .

پ.ن: از اینکه مردم با تایپ چه کلمه ای به اینجا میان از الان عذاب وجدان گرفتم !!!

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩