این روزها با ده هزار تومان چه کاری می شود کرد ؟

این روزها با ده هزار تومان چه کاری می شود کرد ؟ قبل از اینکه بگویید کاسه بشقاب یک مدرسه را می شود خرید! می گویم غلط خاصی نمی توان کرد.

فرض کنید ناهارتان را خورده اید و در حال حرکت به طرف ماشینتان هستید ناگهان پالتوی درازتان به بسته آبشنگولی که بنابر احتیاط واجب! همان دلستر خودمان هست می خورد فرار که نمی شود کرد باید خسارتش را بدهید، بعله حداقلش ده دوازده تومانی پیاده شدید.

همین مادر بزرگ پیرم که معرف حضور هست تنها کاری که با آبش می کند البته آب لوله کشی اش را میگویم یکی شستن استکان چاییش هست و دیگری wc اش، سر برج هم قبضش می شود سه هزاروپانصد تومان ولی توجه دارید که به مدد دوستان هدفمندی قبض بعدیش کمتر از بیست هزار تومان نخواهد شد پس بیست تومان هم دردی را دوا نمی کند.

همین امروز فردا تولدت هست یا سامسینگ لایک دیس لا اقل چهل تومان خرج دارد اگر دوستان برای یک کیک و شام مختصر سرت آوار بشوند و چترشان را باز کنند.

بر فرض سوپری محل خسارت آبشنگولی ها را نخواست و شما رفتید سوار ماشینتان شدید، این زبان بسته که با هوا کار نمی کند بنزین می خواهد دیگر ، پس مستقیم به طرف پمپ، اگر بخواهی حلقوم سانتافه عزیز را با بنزینِ از ما بهتران! پر کنی هفتاد هشتاد تومانی پیاده هستی تازه باید سرکوفت ماشینت را هم تحمل کنی که کم مصرف است و مثل رفیقش لندکروز هشت سیلندر نیست.

وات ؟ سانتافه نداری؟ کم کمش که یک پژو داری اگر این را هم نداری باید بمیری، در غیر این صورت این هدفمندی می کُشدت، خب عجله داری بروی حاج خانوم را ببینی یک مادر به خطایی! ترمز می کند از پشت میزنی، خیلی خوش شانس باشی سپر و چراغ جلویت کف خیابان است، این شد پانصد هزار تومان ناقابل، اینهم از این.

ناسلامتی نیم ساعت بکوب در حمام مشغول بودم، خشگلم منظورم مشغول ردیف کردن این پست بودم به انضمام شستن متعلقات ! اگر نشخوارات آن نیم ساعت را بنویسم حداقلش چهارپنج صفحه میشود، از سانتافه که چیزی کم ندارم  منت سرت می گذارم و کوتاهش میکنم.

دیگر خیلی هواس پرت باشی و اهل پیشگیری هم نباشی! چهار چترباز بیشتر نیستید، می شود سیصدوبیست و چهار هزار تومان. گداگشنه استرسیِ عزیز وقتی با بیشتر از اینها کارت لنگ است چرا بیخودی جلوی عابر بانک صف میبندی تا بروبچه های هدفمندی برایت مامور ردیف کنند عین سگ گله ؟

 پی نوشت : جوجه هایتان را بشمارید که آخر پاییز هست

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩