فرزند نا خواسته

خدا نکند فرزند نا خواسته یک خانواده باشید ولی مطمئنا از زبان دیگران شنیده اید که بجای قند عسلم، کوفت برایشان آشنا تر است! جریانش را هم که لابد بهتر از من و پدر و مادرتان! می دانید . پس بجای پرداختن به قسمتهای پزشکی اش اعلام میکنم که این پست برای وبلاگم چنین وضعیتی دارد !!!

پست جدیدی را توی سر رسیدم نوشتم که امروز فردا تایپش کنم، استثنائاً البته، چون خیلی کم پیش می آید که مطلبی را از قبل بنویسم و معمولا همینجا به ذهنم میرسد برای همین است که می گویم فکر آدم باید آزاد باشد! تازه مطالبی که نوشته ام هم معمولا همانجا خاک می خورد و بعدا هم در سطل آشغال پوست میوه!!!

خیلی بی راهه رفتیم ، داشتم جریان این فرزند نا خواسته را می گفتم. داستان از دیروز صبح شروع شد که احساس گرسنگی عجیبی به من دست داد بدون اینکه من با او دست بدهم! بعد سر درد و بی حوصلگی و آخر سر هم معلوم شد که سر ظهر سرما و ناهار را با هم خورده ام ! بالاخره با وضعی پریشان خودم را به خانه رساندم . اوضاعم شبیه این دختر فراری ها شده بود که تازه از خانه بیرون زده اند و شب اول را در پارک گذرانده اند .

تب و لرز عجیبی همراهم بود و مهمان هم داشتیم ، بیچاره را پیچاندن و به زور قرص خوابیدم تا اینکه الان بیدار شدم و در کمال تعجب میبینم روبراه هستم مثل ماشینی که برگ معاینه فنی اش را تازه گرفته البته حال این جوجه را باید صبح بپرسیم ولی علی الحساب همه چی آروومه و از این حرفا !

پی نوشت : بعد از اینکه از دو قسمت سوراخ شدم بهبودی حاصل شد!!!

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩