هفته وحشت گرامی باد

قبل از هر چیزی اجازه بدهید این عنوان را برایتان ریز ریز کنم تا وحشت نکنید! این وحشت بیچاره نه ژانر هست نه برادر وحدت است و نه با حیات وحش نسبتی دارد. این چند روز اخیر اتفاقات عجیب و غریبی افتاده که خیلی ها با دیدنش وحشت کردند، اصلا خیلی ها از وحشت زیادی جان دادند! در خیابان و زندان البته و خیلی ها هم خانه نشین شدند مثل بنده (قافیه را تحویل بگیر حاجی)

 از آنجاییکه یک نفر خواهش کرده که رک و راست حرفم رابزنم و از جای دیگری که خودم هم عذاب وجدان گرفتم راست و حسینی میروم سر اصل مطلب؛ این دخترهای گانبالو چاق زشت عنتر و ایکبیری را دیده اید که وقتی وارد دهه سوم زندگی شان می شوند هنوز آرزو بر دلشان هست که زنگشان را یک خواستگار بزند، نمیدانم نفرین کدامشان دامن گل گلی ام را گرفت (شما معادلش کن با زیر شلواری راه راه کُردی) یک اتفاق عجیب و غریب و نادری افتاد سر من خوش شانس، البته خود سر نه ها صورتم! که کلا دکور صورتم را عوض کرد ناچارا مجبور شدم طی یک عملیات انتحاری خانه نشین شوم که برایم حکم خانه نشینی بیست ساله حضرت علی را داشت. البته که الان بهبودی نسبی حاصل شده ومی توان بیرون بیایم ولی نه در حد دلبرکان خیابان ولیعصر فقط در حد کبکی که سرش را برای چند دقیقه بیرون از برف گذاشته!

به قول برادران رسانه ای ما عادت داریم تهدید هارا به فرصت تبدیل کنیم!!! یک کتاب آشپزی پیدا کردم و هر روز برای خودم غذاهای ساده درست میکنم جالب اینجاست که خودم از دست پختم راضی نیستم ولی به به و چه چه بقیه همه جارا برداشته و تا حالا سرجایش نگذاشته! تازه، خانه نشینی من مصادف شد با تلنبار شدن لیست عظیمی از کارها جلوی چشمم و باز وحشت کردم روش مسخره ای هم پیدا کردم  برای رفع و رجوعشان، مثل این زن ذلیل ها که لیست خرید میگیرن از خانم السلطنه کارها را روی یک کاغذ نوشتم بعد دسته بندیشان کردم و دست آخر کردمشان (انجامشان دادم منحرف!) همه شیرینی اش وقتی است که بعد از انجام تک تکشان آنها را از لیستت حذف می کنی، توقع نداری که مثل بچه سوسول ها جلویشان تیک بزنم ؟

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩