بی خوابی

معمولا آنقدر خسته هستم که شب عین خرس خوابم بگیرد ولی هر از گاهی خواب از سرم می پرد، دفعه قبلش پنج ماه قبل بود که بی خوابی به سرم زده بود کاش آن شب را هم همینجا می نوشت چون برایم خاطره شد . . .

دوساعت پیش خوابیدم قبلش یک بستنی عروسکی خوردم از شدت گرما بیدار شدم

2:00 پنجره اتاقم باز است پنجره حیاط خلوت هم همینطور، در پشت بام را هم باز کردم آمده ام طبقه پایین لعنتی خیلی گرم است یک لیوان شیر سرد شاید کارساز باشد، نیست الان توی زیر زمینم درجه موتورخانه هم که کم است شوفاژ ها هم که بسته هستند

2:30 صبح که بشود آگهی چاپ میشود دارم سعی میکنم یک پلن خوب بنویسم و آماده کنم برای متقاعد کردن این جماعت. قبلش لیست خرید پنج شنبه را مرتب میکنم. قسمت معافیت ها را دوباره می خوانم هیچ کدامش شاملم نمی شود

3:00 میروم پایین ولو میشم جلوی تلویزیون با شیر  ولی اینبار همراه کلوچه. برنامه سکو از من و تو پخش می شود یارو هی برای خودش نوشابه باز میکند تازه فهمیدم افتخار دیدن مصاحبه شاهین نجفی را دارم، نیم ساعت گذشته است

3:30 بازم فکر میکنم . . . اگر مشکل حل بشود اول تیر میروم خودم را معرفی میکنم برای خدمت مقدس سربازی دیگر بیشتر از این نمیتوانم طولش بدهم، نمیدانم اگر حل نشود چه کاری باید بکنم نمیتوانم پدرم را تنها بگذارم تمام گره های کور زندگی مان امسال حل خواهد شد و پدرم به همفکری من نیاز دارد نه لباس سربازیم!

4:00 اگر ساعت شماطه ای داشتیم الان چهار تا ضربه میزد همینطور که با کانال ها ور میروم دارم  فکر میکنم، به اتفاقات دیروز و امروز. دیروز آقا سعید معطل سیزده میلیون بود برای حقوق کارگران کارخانه اش که از ترکیه آورده است. عصری پست خبر مرگ آورد ، تا چهل و هشت ساعت نزدیک شش میلیون باید بریزیم به حساب بیمه آنهم به زور برای چند نفری که بیشتر از چند روز کار نکردند. صبح که بشود یک انتخابات کوچک داریم پدرم هم یکی از کاندیدا هاست سرنوشت ساز نیست ولی انتخاب شدنش برایمان برگ برنده است

4:30 مثل اینکه صدای اذان هست، تقریبا تایپ این پست هم تمام شده، انتشارش کنم یا پیش نویسش کنم؟ خواب از سرم پریده باد خنک میاد

5:00 یک بار دیگر پست را از اول خواندم ، کم کم پلک هایم سنگینی میکند می روم بخوابم

 

  
نویسنده : شیرفروش محله ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠